اخلاق"ضد پیشرفت" ؛ کسالت، بی عملی و خیال بافی
1){شریعتی} 2){در جمع فرهنگیان}
بسمالله الرحمن الرحیم
این ماشین گرانیک در دبی و ریاض و عربستان و کشورهای خلیج فارس که میبینی، اینطور است که راننده تاکسی 7، 8 شتر داشته که به حاجیهایی که میخواهند قربانی بکنند فروخته و قسط اول کادیلاک را داده و بقیهی قسطها را هم جان کنده و داده است. حالا چه دارد؟ یک ماشینی دارد که اکثر پول آن را هم در جریمهها دادهها و رفته و فقط پز این ماشین برای او مانده است. شترها را فروخته، در کادیلاک نشسته، ضبط ماشین را باز میکند، با لیف خرما تودوزی میکند و رقاص بازی در میآورد که مثلاً این عربی بشود. چند سال میگذرد. شترهای او رفتهاند، یک تکه آهن دارد و خودش و دستهای خالی میماند. حالا یا باید گدا بشود یا به جایی برود و دزدی بکند یا نوکر کس دیگری بشود و یا یک جایی بمیرد یا بیشتر در باتلاق مصرف کنندگی و مصرف کنندهی محض فرود برود. کجا؟ کشوری که تمام زندگی مردم آن به شتر بستگی داشت و یک وقتی مرکز شتر عالم بود ولی حالا دیگر مرکز قراضه اتومبیلهای درجه یکی شده که هر کدام دو، سه سال بیشتر کار نمیکنند و گاهی آنها را کنار خیابان میگذارند و میروند و حتی نمیتوانند درست آن را تعمیر بکنند و خوشحال هم هستند که قبلاً شتر داشتهاند و حالا ماشین دارند. جت بویینگ دارند. طوری که یک ماشین مدل نسبتاً بالا دست یک عرب پولدار میبینی خجالت میکشد و شرمنده است که چرا ماشین آخرین سیستم را ندارد. در حالی که یک آمریکایی یا اروپایی وقتی به کشور امارات یا کشورهای به اصطلاح توسعه یافتهی قلابی وارد میشود اولاً که واقعاً گیج میشود که در این خیابان این همه پاساژ و ساختمان لوکس و این ماشینهای گرانقیمت آخرین سیستم اینجا هست و از خود میپرسد چطور اینها را دارند؟ شما وقتی از غرب به کشورهای نفتی و وابستهی خاورمیانه میآیی هر چه جلوتر میآیی به لحاظ اقتصادی میبینی خیابانها و جامعه و ماشینها لوکستر و متجملتر میشود ولی جامعهها به لحاظ اقتصادی عقبماندهتر، ضعیفتر، وابستهتر و آسیبپذیرتر میشوند. به لحاظ اقتصاد معیشتی کاملاً عقبمانده هستند و عقبماندهتر میشوند ولی لوکس و متجمل هستند و اسم آن را پیشرفت میگذارند. شما از لندن و پاریس به پایتخت کشورهای عربی خلیج فارس میآیی و ساختمانهای قشنگ و اتومبیلهای آخرین مدل را میبینی ولی اینها فقط تجمل است. تجمل و تجدد میبینی. پیشرفت در مصرف و وابستگی میبینی. متمدن بودن فقط در مصرف و بدون تولید است. همه چیز را به پای این واردات قربانی میکنند و شانس تولید را از دست میدهند. هم تولید ثروت و قدرت، هم تولید صنعتی و کشاورزی و هم تولید علم و فقط وارد کننده و ترجمه کننده هستند. اینها توسعه و پیشرفت نیست. جامعهای که قدرت تولید فکری ندارد، قدرت تولید اقتصادی و ماشینی هم ندارد و فقط مصرف را تولید میکند و بزرگترین هنر آن تقلید و کپیبرداری است پیشرفت نکرده است. خواستند در ذهن ملتهای این طرف وانمود کنند که اینها پیشرفت و توسعه است. اینها علائم توسعه یافتگی است و موفق شدند. یعنی در ذهن بخشی از صاحبان ثروت و قدرت و مدیریت و نخبگان و دانشگاهیان در جهان اسلام همین را تحمیل کردند و در ذهنها وارد کردند و به تعبیر شاعر چون بی سر و پا باشد اوضاع فلک چنین، در سر هوس ساقی در دست شراب اولی. اگر واقعاً این عالم و این فلک بی سر و پا و بی حساب و کتاب و بی معناست بهترین سبک زندگی همین است که در سر هوس ساقی و در دست شراب داشته باشی. برای همینهایی که مدام به فکر لذائذ مادی و عیاشی هستند این بهترین سبک زندگی است. تجربههای جنسی جدید، تجربههای خوردن و آشامیدن و خوابیدن و تفریح کردن به اشکال مختلف و بدون رعایت هیچ اصل نظری یا عملی است. اگر عالم بی سر و ته است معلوم است که انسان هم بی سر و پاست. دیگر دوران مارکس و نیچه گذشت که آن یکی با غرور بگوید خدا مرده است و آن یکی هم بگویند شرط نجات انسان نفی خداست. یک فیلسوف ملحدی مثل سارتر با تأسف از غیبت خدا در جهان یاد میکند و میگوید متأسفم که ارزشها نفی شد ولی متأسفانه ما چارهی دیگری نداشتیم و عامل پوچی انسان و عبث بودن جهان و نفی ارزشها همین است که ما نتوانستیم خدا را بپذیریم و باور کنیم. امروز بعد از همهی به اصطلاح توسعه یافتگیها که دیگر قلهی توسعه یافتگی تاریخ غرب همین دوران است چرا این همه افسردگی و خودکشی و یأس رسیدهاند و اینکه انسان بیش از همیشه و بیش از هر چیز محتاج به یک تفسیر معنوی از جهان و یک تفسیر معنوی از انسان است که قابل دفاع باشد. این به آن معنی است که ما در پایان یک دوران و در آغاز یک عصر جدید هستیم. در یک دورانی که تمدن سرمایهداری غرب و ایدئولوژی کمونیستی هر دو عاجز ماندند و از رستگاری انسان و از تفسیر درست جهان و انسان اعلام عجز کردند و هر دو بشر را به فاجعه کشاندند و انسان جدید از هر دو سرخورده است. پستمدرنها میگویند ما نه دیگر کمونیزم و چپ را قبول داریم و نه کلیسا و پاپ را قبول داریم و نه لیبرالیزم سرمایهداری را قبول داریم. ما دیگر هیچ چیز را قبول نداریم چون هیچ چیزی معلوم نیست. اصلاً پستمدرن همین است. این شروع عصری است که به دنبال فلاح و رستگاری انسان میخواهد یک راه جدیدی را تجربه بکند و جهت دیگری را برود. جهتی که فقط به پیشرفت مادی نچسبد و بتواند بگوید اصلاً این پیشرفت برای چه؟ انسان است که میخواهد پیشرفت کند و این انسان چیست و چرا هست؟ میخواهد بگوید ما به عبادت احتیاج داریم و عبادت یعنی پرستش آگاهانه و عاشقانهی خداوند که منشأ و مبدأ و همهی ارزشهای متعالی مطلقه است. ما به این عبادت و پرستش و عشق و معنویت محتاج هستیم و با سکولاریزم و کفر و الحاد نمیتوان به آرامش رسید. با پیشرفت اقتصادی هم نمیتوان به آرامش رسید. آسایش مادی ممکن است اما به آرامش انسانی نمیرسیم. ما باید بتوانیم این ارزشها را ولو به طور نسبی در خودمان پرورش بدهیم و ریشهدار کنیم تا به جوهر وجودی خودمان در این زندگی برسیم و این خلوص و تعالی را در ما بارور کند و دوام ببخشد و باید بتواند به لحاظ عاطفی روح ما را تلطیف کند و یک نقطهی کمال و یک هدفی را به ما نشان بدهد که آن باید مطلق باشد و نسبی نباشد. آن باید ذاتی باشد و عرضی نباشد تا من بتوانم از خاک فاصله بگیرم. از شیء بودن و مادهی محض بودن فاصله بگیرم. این چیست که من را به سمت بالاتر از خاک میخواند؟ این روح نفخه و ملکوتی انسان است. من به چیزی احتیاج دارم که بتوانم به توحید تکیه بدهم و به شرک و تشتت تکیه نکنم. به عنوان یک جهانبینی و به عنوان یک فلسفهی اخلاق به توحید و به یگانگی احتیاج دارم. توحید فقط یک جهانبینی نیست، بلکه فلسفهی اخلاق هم هست. توحید سبک زندگی هم هست، توحید معنای زندگی هم هست و بدون آن نمیتوان به رستگاری و فلاح رسید ولو به بالاترین سطوح مادی رفاه و پیشرفت و توسعه و سازندگی برسیم. یعنی امروز دیگر فاجعه طبیعی نیست و طبیعت تا حدود زیادی مهار شده است. امروز فاجعه انسانی است. امروز فاجعه و ستمها محصول قوای مادی و کور طبیعی یا حوادث سادهی این عالم مادی نیست بلکه حاصل کار انسان است و خود ما به خود ستم و ظلم میکنیم. با تکنولوژی نمیتوان جلوی این ظلم ایستاد. دیگر صحبت از مرگ اجساد نیست بلکه صحبت از مرگ ارواح است. صحبت از این است که انسان به لحاظ مادی پیش رفت اما مثل یک کرم هر چه در کار پیشرفت مادی بیشتر نبوغ و خلاقیت و تلاش نشان میدهد و جلوتر میرود در این پیلهی تار خودش بیشتر محبوس میشود و خفقان میگیرد. امروز دشمن اصلی انسان خود انسان است. «التی بینَ جنبیک...». این دشمن در درون خود ماست. او را چطور مهار کنیم؟ با تکنولوژی و علوم تجربی نمیتوان این اژدهای خودم و این دیکتاتور درون خودم را که مدام من را آزار میدهد مهار و کنترل کنم. امروز دیگر خناسها همین خناسان انس هستند. این خناسهای انسی هستند که غارت و ظلم و تجاوز و هتک حرمت و بیناموسی و حقکشی و انسانفروشی و ظلم به زن و مرد و کودک و خانواده و زنده به گور کردن به شکل مدرن، جنگافروزی، استثمار جهان، عوامفریبی، بتپرستیهای مدرن، مردهپرستی، طلاپرستی، زنپرستی، خونپرستی، زورپرستی، نژادپرستی، سکسپرستی میکنند و همینها پدر بشر امروز را در آورده است. از بیرون دیو و اژدهایی نیست که بخواهد پدر ما را در بیاورد. اینها را نمیتوان با تکنولوژی کنترل کرد و این دشمن مدام مرموزتر و مجهولتر و پیچیدهتر میشود. پیشرفت شد، بروکراسی، تکنوکراسی، راسیسم، فاشیسم، ماشینیزم، کاپیتالیزم، استعمار کهنه، استعمار نو، استعمار فرانو، مسخ بشر، پوچگرایی، ماتریالیزم فلسفی، اکونومیزم و اصالت اقتصاد، اصالت مصرف، اصالت توزیع، اصالت تولید، بندگی سیاسی به اسم سوسیالیزم، معنویت مادی، پوچی مادی به اسم اگزیستانسیالیزم، بردگیهای مادی به نام پیشرفت و سرمایهداری، انواع ایسمها از شونیزم و نژادپرستی و ملتپرستی تا سکسوالیزم و جنسیتپرستی به جای شرکهای قدیم که پرستش لات و منات و میترا و آناهیتا و پرومته و زهره و اهورا و ونوس بود آمده است. امروز ما این چیزها را میپرستیم. خدایان برطرف نشدهاند. اتفاقاً خدایان خیلی پستتر شدهاند. حتی آن خدایان مشرکان قدیم باز به یک نوع معنویت و فرامادهای معتقد بودند و همان صفات الهی و فرشتگان و ارزشهای الهی و فضائل را به نام بتها و اشخاص و خدایان مینامیدند و بتکدهها را میتراشیدند و نصب میکردند اما امروز بتکدهها به تمام عالم و سبک زندگی تبدیل شده است. از آن طرف خدای توحید است که از وحدت بشر و از خویشاوندی انسان با خدا سخن میگوید و ارزشهای انسانی را الهی میداند که با پرستش خدا میتوان انسانیت را در خودمان زنده کنیم و بیدار نگه داریم و به رابطهی انسان با جهان و نظام هستی و با شعور و احساس و آرمان به پیکرهی معنادار هستی توجه بکنیم و این جلوهگاه همهی فضیلتهایی است که در عشق ورزیدن و اطاعت کردن و عبد بودن انسان بتواند تکامل وجودی و معنوی خودش را درک کند و جهت بدهد و تشویق و تسریع کند. آنها چگونه توضیح داده میشد؟ همهی این تکامل به کجا وصل بود؟ این تکامل به خدا وصل بود و هست. به وجدی که بصیر و علیم و حکیم و عزیز و جلیل و رحیم و رحمان و غفور و ودود و کریم و لطیف و هادی است. حسیب است، شهید است، وکیل است، عادل است، محسن است، مصلح است، منتقم است، جمیل است ولی همهی این پناهگاه بزرگ را از ما گرفتند. نظام سرمایهداری مادی این پناهگاه را از بشر گرفت. سرمایهداری به یک شکل، مارکسیستها، شرک، معنویتهای سکولار به اصطلاح شبه مدرن هم به یک شکل این را گرفتند. به اسم روشنفکری سرمایهداری و بورژوازی قرن 18 و 19 اروپا آمدند و یک موج تبلیغاتی را به راه انداختند و تا امروز هم بشر چوب آن حرفها و آن خرافات مدرن و شبه مدرن را میخورد که ظاهراً استعمار و استکبار آمد و با ماشین و صنعت ازدواج کرد و یک ولد زنایی تحت عنوان استعمار نو متولد شد. آنهایی که با بوی پول مست شدند باعث شدند آن ارزشها و این صفات عالی و اولیا از ذهن و زندگی جامعه و از سبک زندگی بشر بیرون ریخته بشود و به جای آن خدایان این طبقه نشستند. یعنی پول، سکس، رفاه، مصرف زدگی، سرمایهپرستی، رفاهپرستی مادی، اصالت پیشرفت صرفاً مادی خدایان جدید شدند. خدایانی که فرهنگ و اخلاق و روانشانسی و جهانبینی آنها پست و مادی است. خاستگاه طبقاتی و اجتماعی آنها هم متوسط است. اصلاً کلمهی دنیا خیلی به این طبقهی متوسطی که میگویند میخورد و سازگار است. این هم از نکات جالبی است که همان موقع مطرح میکنند و میگویند که این دو قطبی شهوت و شهادت، نقص و کمال، خیر و شر با هم برابر هستند. در این تفکر سرمایهداری مادی غرب بود که گفتند معنایی در این عالم وجود ندارد و تمام این مرزهایی که بین حق و باطل و عدل و ظلم و سعادت و شقاوت میکشند خطوطی است که بچهها روی زمین میکشند. این خطوط فرضی است. اگزیستانسیالیزم نتوانست اصالت انسان را درست صورتبندی بکند. نتوانست جهان را بازتر و معنادارتر بکند. بلکه همان مسئولیت اجتماعی و اقتصاد چپ و برابری مادی را هم از اهمیت انداخت. نکتهی نهایی این که این تعبیری که روشنفکرهای مذهبی ما در دههی 50 میکنند یک کشف مهمی است و میگویند تجربههای مکرر تاریخی نشان میدهد که ماتریالیزم و مادهپرستی با بورژوازی و سرمایهداری حاکم بر غرب خویشاوند هستند. اینها برادر دو قلو هستند. اگر او مادر یا پدر این نباشد دستکم خواهر و برادر هستند. هیچ جهانبینی و فلسفهای بهتر از ماتریالیزم و اصالت ماده و سکولاریزم فلسفی نمیتواند جهان پوچ بیاحساس بیآرمان را توجیه کند و توضیح بدهد و یک کشش عام و اخلاق و روانشناسی طبقهی سرمایهداری مادی غرب بشود. شما میبینید در حوزهی هنر و سینما مدام هدف اصلی تکنولوژی لذتهای جدید و تجربههای جدید لذت مادی میشود. یک هماهنگی منطقی، یک سازگاری طبیعی بین این جهانبینی با این ایدئولوژیهای اجتماعی و اخلاقی و این علوم اجتماعی و انسانی و این تعریف از پیشرفت وجود دارد. میگویند ما مسئلهی ارزشهای انسانی را حل کردهایم. چطور حل کردهاید؟ در جهانبینی مادی و در اخلاق برای انسان ارزشهای خدایی و مسئولیتهای معنوی و الهی وجود ندارد و اصلاً هیچ معنا و حقیقتی بالاتر از همین زندگی مادی و خوشگذرانی و عیش نیست. به جز اینکه سیر و پر مثل یک خوک خوشبخت وسط یک جنگل سبز پر از حیوان به سر ببری مسئلهی دیگری وجود ندارد. اصلاً توسعه و پیشرفت با این مبنا و با این جهانبینی همین است. مسئولیت و تعهد و ارزش و ایدئولوژی و آرمان و فداکاری و شکوه ایثار و تقوا و حرمت انسان و جوهر الهی انسان بیمعناست. اینها مساوی با بدی و زشتی و پلیدی و ظلم و ستمپذیری و انحطاط و اشرافیت و حقکشی و خودپرستی و سودپرستی و امتیازطلبی است. برای اینکه اخلاق شخصی و نسبی و مساوی و بیریشه است. اخلاق محصول انسان است و انسانیت محصول اخلاق نیست. مقیاسی وجود ندارد که بخواهی خودت را با آن تطبیق بدهی. عشق فطری به پاکی، به حقطلبی، به استقبال سختی رفتن و جهاد در راه خدا کردن و جهاد با نفس و تحمل شکنجه و فقر و شهادت و گرفتاری و تحریم در راه تکامل و شرافت انسان در این منطق اصلاً معنایی ندارد. «پل ایتزه» یک تعبیر و در واقع یک اعترافی دارد که میگوید ما در فلسفه ماتریالیست هستیم و در اخلاق ایدهآلیست هستیم و این شدنی نیست. چطور میتوان این تضاد بین اندیشه و عمل را رفع و رجوع کرد؟ البته همین تناقض در سبک زندگی ما مذهبیها به یک شکل دیگر و از جهت عکس وجود دارد. یعنی ما در فلسفه و جهانبینی به قول آنها ایدهآلیست هستیم و در عمل و سبک زندگی ماتریالیست هستیم. در اخلاق ماتریالیست هستیم. روز مثل حیوانات بر سر منافع فردی خودمان عین یک سکولاریست و ماتریالیست به سر و صورت همدیگر چنگال میکشیم، دروغ میگوییم و خیانت میکنیم و شب پای صحبت از بیزاری از دنیا و فحش به دنیاپرستان مینشینیم و میگوییم خدا و فردا را از یاد بردهایم. بعضی از ما اینطور هستیم. این تناقض این طرف هم وجود دارد. در جامعهی مذهبی به یک شکل و در جامعهی غیر مذهبی لاییک به یک شکل دیگری است. آنجا شعارهای قشنگ معنوی میدهی که مبادی مادی دارد. اینجا ما از مبادی معنوی حرف میزنیم و سبک زندگی مادی داریم. وقتی نظام بانکی تبدیل به روسپیخانهای بشود که پول مدام در آن بچه میکند و فرزند حرام به دنیا میآورد که تعریف سرمایهداری بانک هم همین است و با حیلههای دزدانه جیبها را زدن و بریدن و همدستی و همداستانی و ازدواج زر و زور و تزویر و انباشتن مال و بعد بردن آن به یک پالایشگاه شبه مذهبی که آن را مشروع کنی همین میشود. تعبیری از حضرت امیر(ع) نقل میشود که بسیار تعبیر دقیق و عمیقی است و این نفاق درونی بعضی از ما را نشان میدهد که چطور یک شخصیت فکری و زبانی داریم و یک شخصیت رفتاری داریم. «هذا طریق ابله...» آسیبشناسی نظریهی پیشرفت و توسعه از دو منظر قطب چپ و مارکسیستی و هم قطب راست و سرمایهداری لیبرالیزم توسط روشنفکران مذهبی ما در دههی 50 موشکافی شده و مورد بحث قرار گرفته است. همین الان چیزهایی که عرض کردم مسئلهی امروز ماست. مسئلهی دولت ما، رسانهی ما، مجلس ما، تعلیم و تربیت ماست. اینها مسائلی است که البته انقلاب اسلامی و امام در یک مرحلهی بسیار پیچیدهتر و پیشرفتهتر و اسلامیتری به آنها اندیشید و وارد نظریهپردازی و حتی نظامسازی و نهادسازی شد و ما الان درگیر همین مسائل هستیم. به اینها نباید اکتفا بکنیم و باید به مراحل پیچیدهتر و متکاملتری از این مفاهیم اندیشید به خصوص که ما وارد دههی چهارم نظامسازی میشویم و این وضعیت عجیب در جهان اسلام و در کل جهان پیش آمده است که امروز مسائلی که در خلوتها گفته میشد تبدیل به یک پرچم جهانی شده است و امیدوار هستیم دولتمردان، قانونگذاران، قاضیان، متولیان رسانه و تعلیم و تربیت و همهی ما به این مسائل حوزه و دانشگاه و سیتم و نظام مالی و بانکی و مالیاتی به دقت بیندیشیم و واقعبینانه و عملگرایانه و در عین حال آرمانمدارانه و آرمانخواهانه عمل کنیم.
ممکن است بعضی از روایاتی که عرض میکنم را دوستان دیده باشند اما باید روی این دسته بندی دقت بکنیم. فرمودند «ان النبی تعَوَذَ بالله انَّ الکَسَل...» پیامبر(ص) از کسالت و بیحالی به خداوند پناه میبرد. اینها علامت نفاق است. امیرالمؤمنین علی(ع) فرمودند همام فکر نکنی که مؤمن آدم غمناکی است بلکه عکس این است. «المؤمن هشاشٌ بشاش...» مؤمن بانشاط و بشاش و خوشرو است. یک علامت مؤمن این است که هر کسی با او روبرو میشود سر حال میآید. فرمودند اینهایی که تا آنها را میبینی رخوت و کسالت به سراغ تو میآید مؤمن نیست. بشاش، بانشاط و با انرژی است. خسته نیست. «المؤمن هشاش بشاش، لا بعباس و لا بجساس...». نه عبوث است که وقتی چهرهی او را میبینی از گرفتگی وحشت بکنی. حالا فیزیک صورت بعضیها اینطور است. بعضیها من را که میبینند میگویند چرا شما عصبانی هستی؟ چند بار تا به حال به من گفتهاند. من میگویم من عصبانی نیستم و این خوشحالی من است. الان سر حال هستم. فرمودند مؤمن هشاش و بشاش است و نه اینکه مثل بنده عباس و جساس باشد. عباس به معنی عبوس است. البته وقتی به حضرت عباس میگویند عباس به این معنی است که در برابر دشمن حق عبوس بوده است. یعنی محکم و قاطع و خشن بوده است. اما نباید با مردم عباس و عبوس و خشن باشیم بلکه باید با دشمن اینگونه باشیم. آدم عبوس، قیافهی گرفته، درهم مؤمن نیست. «و لا بجساس...» یعنی عیبجو، ترشرو و بداخلاق باشد و یعنی تا با کسی روبرو میشوی اول به دنبال عیبهای او بگردی. فرمودند مؤمن اینطور نیست و اصلاً عیبهای مردم را نمیبیند. اول خوبیهای آنها را میبیند. «صلیب کظام». مؤمن اما با صلابت است. ببینید بشاش هست، اهل لبخند هست، خوشبین هست، اما با صلابت و محکم هم هست. اگر یک جایی تشخیص داد که صحبت از حق و باطل است محکم و قاطع است. «تراه بعیداً کسله...» کسالت همیشه از او دور است. هیچ وقت او را کسل و مأیوس و افسرده نمیبینی. اصلاً افسردگی علامت بیایمانی است. مؤمن افسرده نمیشود. «دائماً نشاطه...» همیشه با نشاط است. هر وقت او را میبینی روحیه و امید میگیری. امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود مؤمن این است. «قریباً أمله، قلیلاً زلله...» آرزوهای الکی و دور و دراز نمیکند. رؤیابافی و خیالبافی نمیکند و واقعبین است. «قلیلاً زللهُ...». نمیگوییم خطا نمیکند و معصوم است. او هم سعی و خطا میکند اما خطاهای او هر چه کمتر است. «الکسل یضر بالدین و الدنیا...» فرمودند اینهایی که بیانگیزه و بینشاط هستند دین و دنیای خود را خراب میکنند. دنیای آدمی که انگیزه ندارد و اهل کسالت و افسردگی است خراب است برای اینکه کار نمیکند. هر بار که به او چیزی بگویند میگوید این حرفها را رها کن. آخرت این آدم هم خراب است. چون هزینهی آخرت هم عمل در دنیاست. آخرین عبارت هم خصوصیاتی است که راجع به پیامبر(ص) میگویند و من فقط ترجمهی آن را میگویم. فرمودند که اینها هم برای تربیت و هم برای مدیریت باید الگوهای ما باشند. این عبارت راجع به پیامبر اکرم(ص) و مدیریت انقلابی اسلامی و الهی پیامبر(ص) است که حضرت امیر(ع) هم به آن اشاره میکنند. ایشان هرگز بین افراد تبعیض قائل نمیشود. حتی در نگاه که به یکی بیشتر نگاه بکند و به یکی کمتر نگاه بکند. به یکی کمتر و به یکی بیشتر لبخند بزند. در سلام بر همه سبقت میگرفت. رئیسی بود که منتظر نمیایستاد تا به او سلام بدهند و بعد بگوید سلام علیکم و رحمت الله. فرمود پیامبر(ص) همیشه از همه جلوتر سلام می کرد. حتی به کودکان زودتر سلام میکرد. بعضی از اصحاب میگویند در آخر هم این عقده برای ما ماند که یک وقتی زودتر از پیامبر(ص) به ایشان سلام بکنیم. همواره در سلام سبقت میگرفت حتی اگر کودکان بودند. در ارتباط با دیگران خضوع کامل داشت. هرگز علامت بزرگیفروشی نه در نگاه و نه در کلام و نه در طرز راه رفتن او ندیدیم. هر کدام از اینها یک روایت است. با هر کسی چنان گرم میگرفت که آن کس خود را عزیزترین کس نزد پیامبر(ص) میپنداشت. یعنی با هر کسی صحبت میکرد اینقدر گرم و مهربان و مؤدب صحبت میکردند که وقتی طرف میرفت با خود میگفت به نظرم پیامبر(ص) هیچ کس را به اندازهی من دوست ندارد. من برای او عزیزترین آدم هستم. ریاکاری و دروغ نبود. مثلاً پیامبر(ص) نمیگفت تو برای من عزیزترین فرد هستی ولی طوری با ادب و تواضع و محبت برخورد میکرد که هر کسی فکر میکرد عزیزترین کس و نزدیکترین کس به پیامبر(ص) است. عبای خود را پهن میکرد و دیگران را مینشاند. یعنی اینقدر مؤدب بود که اگر کسی میآمد عبای خود را پهن میکرد و میگفت بفرمایید بنشینید. اگر در جایی نشسته بود و میهمانی وارد میشود ایشان بلند میشد و جای خودش را به او میداد. در هیچ جلسهای جای خاصی برای خودش قائل نبود که من فلان جا بنشینم. پیامبر(ص) جای مشخصی نداشت. در هر جلسهای به هر جایی که وارد میشود در اولین جایی که خالی بود مینشست. میبینید چقدر مثل ما بوده است؟ به کفش خود وصله میزد و میگفت ما شکوه مادی نداریم. مثل فقیرترین آدمها هستیم. ولی شکوه معنوی داشت. مثل بردگان بود. هرگز از آنچه شده ابراز نگرانی نمیکرد و از آنچه نشده ابراز تأسف نمیکرد. پیامبر(ص) هیچ وقت نمیگفت فلان اتفاق افتاده و من نگران شدهام. یا مثلاً هیچ وقت نمیگفت که فلان کار نشد و ای کاش میشد. میگفت ما باید ببینیم در هر شرایطی وظیفه چیست. با کودکان بسیار رئوف بود و گاه مفصل و طولانی مینشست و با یک بچه صحبت میکرد. مثلاً اصحاب میدیدند با یک بچه طولانی صحبت میکند. مهربان ولی جدی بود. عذر عذرخواهان را میپذیرفت. حتی یک بار از هیچ کس انتقام نگرفت و بخشنده و عفوپذیر بود. حیا و شرم او به حدی بود که از دختران نوعروس باحیاتر بود. این عین تعبیر اصحاب است که میگویند ایشان از یک دختری که تازه عروس شده باحیاتر بوده است. هرگز هیچ کس کلمهی زشتی از او نشنید. علامت بیشترین عصبانیت ایشان که ما میفهمید ایشان عصبانی شده این بود که رگ پیشانی ایشان تورم میکرد و گاهی هم پیشانی عرق میکرد و ما آنجا میفهمیدیم که پیامبر(ص) خیلی عصبانی است. در اوج گشادهرویی و مهربانی همواره تمیز و خوشبو و معطر بود و جای نماز ایشان را از بوی عطر ایشان میفهمیدند. هر جایی بیشتر بوی عطر میداد میفهمیدند پیامبر(ص) در آنجا نشسته بوده است. خدمت بیمعطل به خردسالان و کودکان و کهنسالان و احترام ویژه به آنها میگذاشت. بر حصیر میخوابید. لباسهای ایشان تمیز اما کهنه و گاه وصلهدار بود. میگفت من برده هستم و لباس بردگان را میپوشم. هر کس وارد میشد او را بر جای خود، تشک خود یا بر عبای خود مینشاند. در غضب و رضا یکسان بود و جز حق نمیگفت. یعنی چه خوشحال بود و چه عصبانی بود جز حق نمیگفت. با فقرا و بردگان احترام میکرد و در کنار آنها مینشست و با آنها همسفره میشد. دعوت همه را میپذیرفت و تکبر نداشت. لباس و غذای ایشان از بردگان پایینتر بود. خشن نبود. نه در نگاه و نه در کلام و نه در حرکات خشن نبود. در نشستن هرگز تکیه نداد و هرگز پای خود را دراز نکرد. گاه از شدت گرسنگی سنگ بر شکم میبست و اهل شوخی هم بود. میگفت من آدمهایی که اهل شوخی نیستند را دوست ندارم. میدانید که یکی از اتهامات خود حضرت امیر این بود که شوخی میکرده است. شوخیهای درست و مؤدبانه میکرده است. میگفتند این شوخی میکند و سبک است. آدم سنگین نباید شوخی بکند و نباید بخندد. از جمله شوخیهای ایشان این است که یک وقتی پیامبر(ص) و امیرالمؤمنین علی(ع) در یک جمعی نشسته بودند. خرما آوردند. پیامبر(ص) خرما را بر میداشت و میخورد و هستهی آن را جلوی علی(ع) میگذاشت و بعد در آخر جلسه پرسید چه کسی بیشتر از همه خرما خورد. حضرت امیر(ع) هم گفت آن کسی که خرماها را با هستههایش خورد. در یک مورد دیگر راجع به پیامبر(ص) داریم که ایشان با اصحاب خود نشسته بودند. به پای خود اشاره کردند و با یک لحن متفکرانه پرسیدند فکر میکنید این پا شبیه به چیست؟ همه شروع به فلسفهبافی کردند. یکی گفت این پا مثل طبیعت است. یکی گفت مثل درخت نخل است. یکی گفت شاید اشارهی شما شاید به درخت طوبی در بهشت باشد. خلاصه همه یک چیزی گفتند. بعد پیامبر(ص) پای دیگر خود را دراز کردند و گفتند نه، این پا مثل این پا میماند.
هشتگهای موضوعی